تبليغاتX
درنا بستان داغ دل مردم دردمند را

1#1

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟


سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست

پ.ن.
۱.بهتون توصيه ميكنم كه اشعار خسرو گلسرخي رو حتمن بخونين ببین عجب هیبتی داره ماشاالله

 
۲.براي دنيا:من مهندسي صنايع دانشگاه صنعتي اصفهان ميخونم(گلابي هم خودتي بي ادب!!!)(اسمایلی یه گلابی که داره تایپ میکنه)

۳.در راستاي نوشته هاي بقيه دوستان تصميم دارم عكس واقعيه خودمو در روزهاي آينده بزارم تا خلايق رستگار شوند براي همين به يك متخصص فتوشاپ نياز داريم (اسمايلي جوجه اردك زشت)

۴.در راستاي دفاع از لهجه كرموني هر كس بتونه يه نظر به لهجه كرموني بزاره يه جايزه تپل پيش من داره

۵.تو تابستون روزه گفتنم عجب دردسریه حالا خدا جون ننت خوب بابات خوب خب میگفتی تو زمستون روزه بگیریم اینقد ما رو نمیچزوندی

!! نوشته شده توسط ايمان | 17:47 | شنبه سی و یکم مرداد 1388 •

گذارش بيست وپنجم

از تيم تحقيقاتي زمين به كنفدراسيون راه شيري

 
گذارش بيست وپنجم
1.يكي دو روزي است كه حال ما خوب است و ديگر آن آب ريزش 7 گانه ي شك بر انگيز را نداريم به توصيه ي زميني ها به يك مكان رفتيم كه آنها اسم آنجا را مطب گذاشته اند در بدايت امر با يك تيكه روبو شديم وكلي كيف كرديم به گمانم كه او هم از ديدن ما كيف كرده بود چون مدام به قول زميني ها ابرويش را نازك ميكرد و چون ما نميفهميديم كه چه مي خواهد محلي به او نداديم و بعدها يكي از دوستان ما پس گردني به مازد زدني و گفت خاك بر سر بي عرضت كنن تيكه به اين گوشتي رو پروندي وما هنوز نفهميديم منظور او از اين جمله چه بود؟
2.در چند هفته ي پيش به لطف مرحمت يكي از استادان مجبور شديم 850 كيلومتر راه را بكوبيم بريم اصفهان و فرصتي دست داد تا سري هم به خوابگاه نابود شده ي خود بزنيم كه به لطف برادران بسيج وگارد ويژه به اين روز افتاده است اميدواريم كه تا اول مهر درست شود وگر نه عمليات درس خواندن فرت

                                  
3.طبق وعده ي چند روز پيش ما مبني بر عوض كردن قالب ماهم كرديم عوض قالب رو. به نظرم اون قالب قبلي يك كم لوس بود زيادي جينگول پينگول بود كلا با روحيات ما سازگار نبود حالا هي گير نديد كه اون بهتر بود اين زشته
4.چند روزي است از بيكاري مي خوابيم براي روشن شدن اذهان عمومي وخصوصي برنامه ي روزانه ي خود را شرح ميدهيم:
ساعت 11.5 با صداي فرياد مامان از خواب بيدار ميشويم و پس از تناول يك ليوان آب به رخت خواب باز ميگرديم تا به قول مامان استراحت پس از خوابمان را انجام بديم
ساعت 12 تا 1.5 را به ولگردي مدرني  مي پردازيم كه زميني ها به آن وب گردي ميگويند
از اينجا برناه ي ما وارد فاز جديدي ميشود والا!از اين ساعت تا ساعت 4.5 به خواب بعد از ظهر اختصاص دارد از ساعت 4.5 تا 8 شب به تماشاي تلويزيون ملي ايران وهمچنين اعترافات اغتشاشگران ميگذرد
از ساعت 8 تا 11 شب به ول گردي سنتي ومتر كردن خيابان ها ميگذرد واز ساعت 11 تا 2 بعد از نصف شب هم به ديدن تكرار اعترافات(همينجوري كه ميبنيد ما پسر خوبي هستيم و در برنامه مان هيچ زماني براي كارهاي بي ناموسي در نظر نگرفته ايم)
5.برنامه ي بالا كپي رايت داره وهيچ كس حق كپي برداري از آن را ندارد مگر با اجازه ي اين جانب

پ.ن

۱.راستشو بخواهين ما در فقر مطلب به سر ميبريم و مجبوريم دري وري بنويسم خواهشن به رومون نياريد
۲.بازم اگر راستشو ميخواهيد امروز ميخواستم از حوادث پس از انتخابات وهجوم لباس شخصي ها به كوي پسران دانشگاه صنعتي بنويسم ولي موقعيت را مناسب نديدم انشاالله يه روز ديكه

بعد ها نوشته شد: ا دیدی داشت یادم میرفت از فوتبال دیشب چیزی بنویسم حالا همه به خاطر بارسا یه دقه همه با هم دست ا بیا وسط (خوب دیگه بسه الان میان میگیرنمون) راستی دوستانی که بازی رو از جایی به غیر از صدا و سیمای ملی دیدن میشه به من بگید که تلویزیون  اسپانیا چه صحنه ی بی ناموسی نشون میداد که ما مجبور بودیم سر بالا سوت بزنیم آیا؟ بابا کله بازی رو سانسور کردن اینا

!! نوشته شده توسط ايمان | 18:37 | دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 •

اعتراف

سلام با تشكر از خانم شوكول كه ما را را هم بازي دادن اما نميدانم كه اين بشر از این دعوت چه اهداف شومي را دنبال ميكند احتمالا بايد مورد بازجويي قرار گيرند تا اين موضوع را بدون فشار اعتراف كنند تا رستگار شوند موضوع بازي از اين  قرار است كه بايد در سفري مجهول به 14 سال پيش برگرديم و به آنچه كرديم اعتراف كنيم ولي من اون موقع فنچي بيش نبودم ولي يادمه كه يه پسر خاله داشتم كه هم سن خودم بود و هست يعني ما همش با اين پسر عمومون با هم بوديم  و با هم هستيم و با هم آتش ها ميسوزونديم يادمه عشق اون روز هاي ما دوچرخه سواري بود بعد از ظهر كه ميشد خفت باباي گناه دارمان را ميگرفتيم كه دوچرخه مان را كول پيكان قرمزش كند_يادش به خير يه پيكان آلبلوييه خوشكل داشتيم_بياردش خونه مامان بزرگ فقيدمان تا با هم آتش بسوزانيم بزرگترين تفريح روزگار كودكي ما زنگ زدن وفرار كردن بود كه البته چون ما نوه ي آدم سر شناسي بوديم كسي جرات نداشت چيزي به ما بگويد ما هم ميزديم و فرار ميكرديم ميدونيد كه بزرگترين سوال كودكي ما اين بود كه خارج كشور است آیا؟ مثلا ميگن فلاني رفت خارج يعني دقيقا كجا رفت آيا؟ من از بچگي با درس جغرافي مشكل داشتم اونم ريشه در كودكي ما داشت آقا ما هر وقت ميخواستيم اين درس و بخونيم يه اتفاق بد مي افتاد يادمه يه بار موقع درس خوندن پام گير كرد به يكي از مرغوبترين و مورد علاقه ي مامان ترين گلدون خونمون و فرت هرچي هم سعي كردم كه درستش كنیم نشد وجايتان خالي كلي معصوميت_اسمايلي گربه ي شرك_به خرج داديم تا از خونمان گذشتند يادش به خير دو تا برادر صهيونيست داشتيم كه هر از گاهي براي خنديدن پايشان رو دم ما ميزاشتن ويادش به خير تر كلي دعوا ميشدند و ما خنده ها ميكرديم و نعره ها ميزديم البته الان زور هيچ كدامشان به ما نميرسد چون ما هيكلي 2 برابر آنها(اسمایلی یه غول که داره تایپ میکنه) داریم ا دیدی داشت یادم میرفت در باره آتاریه خوشگل ۱۶۰۰ بنویسم جاتون خالی یه بازیه هواپیمایی داشت که من توش رکورد بین المللی رو شکستم و اسمم تو کتابهای گینس گینت گینش و غیره ثبت شده سندشم دارم این بازی هم اکنون یکی از فیوریت بازیهای منه(اسمایلی یه دانشمند زبان انگلیسی بلد کار درست) ديگه چيزي يادم نيست همين
پ.ن
1.پسر خله ي من پسر عموي من هم هست حالا هركي گفت چه جوري؟
2.در حين نوشتن اين مطلب 4بار برق ما رفت 3 بار آمد 2 بار تغيير فشار داد يه خواهش دارم رفتن و اومدنش زياد مهم نيست حداقل فشار و كم زياد نكنين دردمون ميگيره
3.و در پايان همه ي دوستان رو به اعتراف كردن دعوت ميكنم هركي مي خواد بازي كنه بگه تا برادران رو بفرستم سر وقتش

بعد ها نوشته شد : الان كه فكر ميكنم ميبينم در بچگي سوالت ديگه اي هم داشتم مثلن چرا داداش کایکو دستمال قدرتشو پیش خودش نگه نمیداشت؟ یا مثلن گاو حسن که نه شیر داشت نه پستون چه جوری شيرشو بردن هندستون؟ يا اگه تمام زنها بچه دار ميشن چرا خاله ي من كه اون موقع ازدواج نكرده بود بچه دار نميشد يادش بخير سر اين سوال مامانم مجبور شد كلي دروغ بگه وسوالاتی که هیچ وقت جوابی برای آنها پیدا نکردیم ياد باد آن روزگاران ياد باد

!! نوشته شده توسط ايمان | 12:21 | جمعه بیست و سوم مرداد 1388 •

يكي از عوامل كودتاي مخملي دستگیر شد

بالاخره يكي از عوامل كودتاي مخملي به نام مخمل خان دستگير شد به گفته ي دادستان زندان اين فرد شرور از سالها پيش به تلويزيون راه پيدا كرده و با بهره گيري از تجربيات پسر عموي ملعون خود گارفيلد _فيلم آخرشو ديدين كه به جاي پرنس ميشينه_قصد بر اندازي سخت داشته اند در اينجا قسمتي از اعترافات اين ملعون را مي خوانيم
"با سلام خدمت شما اهالي جنگل سبز من از وقتي به دنيا آمده ام قصد براندازي داشتم به همين سبب نام من مخمل گذاشته شد من اصلا گربه نيست بلكه خرگوشم و تمام مدارك آن در سازمان انتصابت جنگل موجود است تصور نكنيد كه من تحت شرايط زندان اين حرفها را ميزنم نه جاي من بسيار خوب است و هر صبح با صد كيلو آشغال مرغوب كه از كوچه هاي جردن و شميران جمع شده پذيرايي ميشوم من از كارهاي گذشته ي خود اظهار ندامت ميكنم و از شير مهربون تقاضا دارم كه با رافت اسلامي با من برخورد كند"

پینوشت:

۱:به دوستان بلاگفا و گرداب:این مطلب صرفا یک مطلب طنز میباشد و تمام شخصیت های ان خیالی هستند و اساسا برای سرگرم کردن این جماعت بیکار همیشه در صحنه است

۲:در پست قبل یکی پیله ی ما شد که عکس وبلاگ رو عوض کردم که ما هم کردیم عوض عکس را(حال کردین جابجایی ارکان جمله را)(در ضمن حال کردین دموکراسی و یوزر فرندلی رو)

۳:الان اصلا حالم خوب نیست و از هفت سوراخم آب میچکه(برای روشن کردن اذهان عمومی ۷ سوراخ را نام میبریم ۲ گوش ۲ چشم۲ سوراخ بینی و دهان خیلی بی ادبین!!) وتمام بدنم درد میکنه فکر میکنم آنفولانزای خوکی دارم اگر بار گران بودیم فکر کنم داریم میریم میایین نظر بدین کمپوت یادتون نره

۴:در ضمن از قالب هم زیاد خوشم نمیاد ممکنه در روزهای آینده عوض بشه(حال کردین دیکتاتوری رو)

۵:تماس فرت

 

!! نوشته شده توسط ايمان | 12:11 | یکشنبه هجدهم مرداد 1388 •

خشک سالی

قاصد روزان ابری

                                       ,داروگ,

                                                                  کی می رسد باران؟

بعد ها اضافه شد:

این داستان و بخونین ونظرتونو بگین .

!! نوشته شده توسط ايمان | 11:38 | چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 •

تریاک را به بازدمت پز

این محسن نامجو موجود بسیار جالبی است. اشعاری میگوید از عالمی دیگر. شاید به نظر خزعبلات آید و چرت و پرت. اما اکثراً مضمون‌های جالب و قابل تاملی دارد. اغلب بی قافیه و بی وزن. کلمات در اشعارش بازی می‌کنند. همانطور که با صدایش همراه سازش بازی می‌کنند. اصل و قاعده زبان فارسی گاهی رنگ می‌بازد. طنزش بیشتر تلخ است و نیش دار. از آن نیش‌هایی که هر کسی می‌تواند به خود نسبت دهد و خود را مار گزیده بپندارد. مولانا و حافظ و سعدی خوانی‌اش سر و صدایی کرده است. بر هیچ اصولی پایبند نیست. کلمات آنطوری که عشقش می‌کشد از حنجره بیرون می‌آیند و بر تارهای سازش می‌نشینند. نه آنطوری که حافظ و سعدی و مولانا خواسته! گاه معانی و مفاهیم از هم می‌پاشد. اسلوبی در کار نیست. و شاید رمز موفقیتش در این است. در بی نظمی، آشفتگی، تلاطم و تازگی!

 تریاک را به بازدمت پز

(تریاک و رو آتیش میپزن ولی این بازدم انقدر داغه که اینو رو بازدمت بپز نمیخواد رو آتیش بپزی )

روزی که خرید مادر، کیف مدرسه ؛ قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید
روزی که سخت حل میشد اصل هندسه ؛ دبیر همدانی، صد کاروان شهید
روزی که مُرد خواهد جان بچه‌گی ؛ روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئه‌گی
روزی که رفت بر باد ، روزی که ماند در یاد ؛ شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد…

روزی که رفت از یاد، روزی که داد بر باد ؛ تا باد چنین باد، داد و بیداد، که تا باد چنین باد
روزی که خط‌کش تصویری، شکست میانه‌ی تنبیه ؛ روزی که زنگ خانه‌ها صور اسرافیل بود گویی
روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح ؛ روز لکه‌ی آب شور چشمت، بر غلط دیکته
روزی که رفت از باد ، روزی که داد بر باد ؛ شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد…

روز حسرت یک بارفیکس، یک بارفیکس، در ذهن لاغر بازو ؛ روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه
روز اشاعه‌ی سخنان نو آموخته ؛ روز تعریف پر هیجان فیلم “هی جو”
روزی که رفت از باد ، روزی که داد بر باد...

روزی که رید بر تو دختر همسایه ؛ روزی که درید پدرت را، کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته، ز پنجره تو آمد؛ روزی که دو کانال بود، کانال یک به جنگ میرفت، از کانال دو “واتو واتو” آمد
روزی که مُرد خواهد جان بچه‌گی ؛ روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئه‌گی
روزی که آتش به چه کار آید؟ تریاک را به بازدمت پز ؛ روزی که منقل به چه کار آید؟ وافور را به سینه‌ات بنشان
روزی که رفت از باد ، روزی که داد بر باد ؛ شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد…

روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود ؛ روزی که آستین کوتاه، لگد میان گُرده بود
روزی که ریش، روزی که زیر بغل پاره ؛ روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود
روزی که داگلاس هنوز ؛ مایکل نبود، کرک بود
روزی که رفت از باد ، روزی که داد بر باد ؛ شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد…

روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود ؛ روزی که در استعاره‌ی فلک قطره بحر بود
روزی که دنیا تمام میشد، هر هفته، جمعه‌ها، غروب

(یادتونه ، بعد از فیلم سینمایی گزارش هفتگی میذاشت)

روزی که سرد بود ؛ حرام شطرنج و تخته‌نرد بود
تنها حلال این رنگ و روی زرد، تنها حلال باری افیون و گرد بود ؛ روزی که وُله، تنها عکس گم‌گشتگان بود
ایران نبود : مهد تشنگان بود روزی که پایتخت، دشت آزادگان بود ؛ دشت نبود، خیابان، پادگان بود
روزی که رفت از باد ، روزی که داد بر باد...

روزی که چمران، بر پارک‌وی آرام خسبید ؛ روزی که فوزیه در کربلای شد شهید
روزی که شاه رفت، جمهوری یک طرفه شد ؛ روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود

(هنوز این بزرگراه هارو نساخته بودند مثلا)

روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود
آن نوشابه که ۸ساله کنار حضرت معصومه خوردمش ؛ مادر خریده بود؛ سبز بود، سون‌آپ بود…


آوخ چه کرد با ما این جان روزگار آوخ چه داد به ما هدیه آ موزگار

(این قسمت مربوط به انشارات سال 57 تا 60 که اگه یادتون باشه کل این اندیشه های مارکسیستی بود کلی کتاب قصه بچه ها بود که همش راجع به این بود که کارخونه دار ظالم بود و کارگرا قیام میکردند و کارخونه و میگرفتند)

(طراحی کتکولریس قدسی قاضی نور ، امید وارم خونده باشین بچه که بودین این کتابای قدسی قاضی نور و)

روح جهان کارگری ، پله عبور ، خشم شدید برف روب فقیر

انگشت یخ زده پسر روزنامه فروش ، یخ شکسته با اشاره انگشت

آب روان سیل دمان ، عقده به تیراژ پنج هزارتا

از آسمان میکروفن میبارید جبرا ، گوساله هم یکی را بلعید سهوا

روزی که گوشت مفت ترین جنس بود ، قصه کلیشه ی پولدار ناجنس بود

دختر به نام نل در های و هوی شهر بود ، در جستجوی عدن ابد ، پارادایز بود

در پشت موی ریخته بر چشم ، برادرش ، آن موهای منفصل از گردن پدر بزرگ

در لای چرخ کالسکه ، در لای عاج چرخ کالسکه ، در لای عین عاج چرخ کالسکه ، در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه ...

در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار

بسی رنج بردیم در این سال سی که رنج برده باشیم فقط ، مرسی.

 

منبع :وبلاگ محسن نامجو

 

بعدها نوشته شد:

با توجه به خواست دوستان به خصوص شوکول خانم اینم لینک دانلود امیدوارم که کار کنه

!! نوشته شده توسط ايمان | 17:42 | یکشنبه یازدهم مرداد 1388 •

آنفولانزاي خوكي

تصنيف زيباي چهارگاه، گروه مستان به سرپرستي هماي
به دوستداران موسيقي توصيه ميكنم حتما اين تصنيف را دانلود كنند.
لینک دریافت
به گرد کعبه می گردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
به گرد کعبه می گردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان

اگر در کعبه می گردد نمایان
اگر در کعبه می گردد نمایان
پس بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی
بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی
بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی

در اینجا باده می نوشی
در آنجا خرقه می پوشی
چرا بیهوده می کوشی؟

در اینجا مردم آزاری
در آنجا از گنه عاری
نمی دانم چه پنداری؟!

در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری
تو آنجا در پی یاری
چه پنداری؟ کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟
کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند؟!
چه پیغامی...

چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند؟!
چه سلطانی...

چه دیداری... چه دیداری...
که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند؟!
چه دیداری... چه دیداری...

به دنبال چه می گردی؟... که حیرانی؟
که حیرانی...

خرد گم کرده ای شاید نمی دانی!
خرد گم کرده ای شاید نمی دانی!

همای از جان خود سیری!
همای از جان خود سیری

که خاموشی نمی گیری!
که خاموشی نمی گیری

لبت را چون لبان فرخی دوزند
تو را در آتش اندیشه ات سوزند
هزاران فتنه انگیزند
تو را بر سر در میخانه آویزند
!! نوشته شده توسط ايمان | 11:29 | چهارشنبه هفتم مرداد 1388 •

بهشت...

زمانی که دانستم که فقط در این دنیا باید این جماعت را تحمل کنم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم باشد که رستگار شوم امیدوارم این تصویر را در آن دنیا تکذیب نکنند....

نظر شما چیه؟

!! نوشته شده توسط ايمان | 11:20 | یکشنبه چهارم مرداد 1388 •

از مرگ....

از مرگ....

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست
 

که مزد ِ گورکن
 

 

 

از بهاي ِ آزادي‌ي ِ آدمي
 

 

 

افزون باشد.
 

[]

جُستن
يافتن
و آن‌گاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن ِ خويش
باروئي پي‌افکندن ــ
 

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم

                                                                                                                                           احمد شاملو

پ.ن

من امروز  بعد از دو ماه فهمیدم که پسر ارشد احمد شاملو ـ سیاوش ـ درگذشته ولی آمار کشتگان فلسطین و لبنان  رو از حفظم.همین

!! نوشته شده توسط ايمان | 12:39 | پنجشنبه یکم مرداد 1388 •

RSS